از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دی را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه ماند از آن شب ٬ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای لاله ای مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:4 PM توسط : بی خیال شو عزیز ...

S
