دوشنبه 1385/11/23
دختری بود
ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما،
هیچ کس او را نمی خواند
برگها را می دهد بر باد
میرود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند.
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هرجا که باداباد!
بادبان را ناخدا باد است
لیک او را هم خدا، هم ناخدا باد است.
اکنون، او همان منم ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:57 PM توسط : بی خیال شو عزیز ...

S